خداااااا جون بزرگیتو شکر،آخه یکیو میبینی میخواد تصادفم کنه یه
BMWمیزنه بهش اونوقت من میخوام سرمام بخورم باید از یه سگ بگیرم، به کی بگم آخه...امروز صبح چونا گفت حساسیت فصلی گرفتم فینگ کردن امونمو بریده هیچی دوگه گرفت تخت خوابید من بیچاره پاشدم تهنایی این جاده ی مضحک هر 3 قدم یه سرعت گیرو ساعت 6.30بعد نیمه شب رفتم به سمت یونی،با دوستجون ملوس عقشم رفتیم سر کلاسمون نشستیم و بعد کلاسم 3ساعت علافی داشتیم تا کلاس بعدیمون، نیم ساعتشو واسه خودمون تو پارکینگ نشستیم در و دیوارو نگریستیم یه خوردم آمار این کلاغای عاشقو که مثه جاسوئیچی(بلا نسبت جا سوئیچی) از همدیگه آویزون میشنو گرفتیم،یه هو دوسجونم گفت: هووووووووو تیم ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی !!!!!!دیدم بله ه ه ه آقای تیمی رو خونواده با اسکرت مخصوص برداشته بودن آورده بودن یونی ما اسم نویسی کنه این حراست دم در یونی به بلندی موهاش گیر داده بودن نزاشتن بره داخل...خلاصه دوستجونم رفت هاپوشو بقل کرد اومد به طرف من،منم اول از دور که دیدمش گفتم به ه ه ه ه ه ه ه دختر عجب تیکه اییه،اومد جلو دیگه یقین حاصل کردم خیلی خوش تیپه،بعد رفتم خیلی باکلاس واستادم جلوش یه خورده با دماغ چرمیش بازی کنم همون اول کاری یه عطسه زد همه آب دهنش،دماغش،چشمش،گوشش،ریخت روی دستم،مانتوم،مقنعه م،گفتم حالا عیب نداره به خوبیای دوستجون میبخشمش نمیگم "ایشه ه ه ه ه ه ه ه ه"،رفتیم باهاش نشستیم تو ماشین دست کشیدم تو موهاش نازش کنم همه ی دستم شد موی سگ گ گ گ گ گ،منم عادت دارم دائم با مقنعه م بازی میکنم همه موهاش رفت قاطی موهای خودم گیر کرد، موهای منم شد سفید خالدار، نصف موهاشم رفت تو دهنم،بقیه ش رفت تو چشمم،یه دونش رفت گیر کرد پشت لنزم...تمام روکش صندلی جلوییامم شده بود موی این پسره مجبور شدم درشون بیارم،ازینور من بیچاره همش احساس میکردم یه دونه از موهای این یارو تو دهنمه ازونور دعوت به خوردن بستنی شدیم،اوهواوهو اوهواوهو(گریه ی سرنتیپیتی ای) حالا همش من میگفتم نمیخورم تو رودربایستی ام گیر کرده بودم نه راه پس داشتم نه راه پیش، دوستجونم اصلا انگار نه انگار که من دارم بال بال میزنم،فقط یه ریز میگفت: نه میخوره، شکلاتی لطفا، من مظلوم معصوم بیگناه هم اگه تحت اون شرایط زهر بوآ میزاشتن جلوم راحتتر از گلوم میرفت پایین تا بستنی...حالا از صبح تو پارکینگم یه مگس همش میومد دوروبرمون ویزویز میچرخید،رفتیم بستنی بخریم ویزویز میچرخید،رفتیم تو این خیابون خیلی خیلی شیکه ی افتخار برو بچ لاهیجان دور بزنیم ویز ویز میچرخید، رفتیم رفت اومدیم اومد، منم حسااااااااااس،دیدم بد سمج شده،تحت یک عملیاتی ضربتی وقتی دیدم میخواد از سمت راستم سبقت بگیره یه لحظه سریع راهنما راست زدم به بهانه ی اینکه میخوام برم تو کوچه سمت راستیه پیچیدم جلوش،بنده ی خدا چنان ترمزی گرفت که تا چندثانیه مات و مبهوت فقط داشت جلوشو نگاه میکرد(یوهاهاهاهاهاهاهاهاها)حالا بگذریم که بعدش آنچنان گازو گرفت که خداییش فکر کردم الان از رومون رد میشه کاغذ میشیم،ولی همین که سوسک شد به تنهایی کلی صفا بود،نه دوستجوونم؟!!ولی دور از شوخی به این نتیجه رسیدم که هیچ خوب نیست آدم خلق خدا رو بیازاره،میگنا چوب خدا صدا نداره درست میگن،خداییش خیلی خیلی دق داره که من الان سرماخوردم دارم تو تب 180درجه میسوزیدم،از کی گرفتم؟؟؟از یه سگ...راستی عکسای تیمی رم چسبوندم اینجا بیاد ببینه روحیه بگیره...
سلوووم،امروز میخوام یه راست برم سر اصل مطلب دوگه،صبحی با دوسجونو چونا رفتیم سر کلاسمون نشستیم،بعد کلاس دیدم جای عروسکم خیلی خالیه، از دوستجونم پرسیدم کلید خونه دانشجویی صاحب ماشینو داره بریم آزادش کنیم؟؟؟؟وقتی با جواب مثبت دوسجون مواجه شدم تا ته گازو گرفتمو رفتیم که رفتیم،نزدیکای محل اختفای عروسکم علی رغم میل باطنیم با پیشنهادی از طرف"دقیقا یادم نیست چونا بود یا دوسجون"مواجه شدم که هر کاری کردم نتونستم باهاش مخالفت کنم،"تغییر دکوراسیون منزل در عرض چند ثانیه بدون عوارض جانبی..."،دوباره وسایل کارو برداشتیمو مشتاقانه این پله های آپارتمانرو که دست قلعه رودخانم از پشت بسته بود،پیمودیم. همینکه دوستجونم درو وا کرد منو چونا هر کدوم به سمتی دویدیمو مشغول شدیم،دوستجونم اولاش فقط میخندید ولی همینکه مقداری گرم شد، در کمال ناباوری دیدیم که دیگه اونه که داره نظر میده و ما اجرا میکنیم!!!!،فقط دعا میکنم بچه ی مردم هوا تاریکی در خونشو وا نکنه بره تو وگرنه ماها باید بقیه ی عمرو جوونیمونو تو زندون بگذرونیم....خلاصه کنم، تا درو وا کنه،همون اول بسم الله، جلوی پاش یه جنازه با روکش سفید میبینه که وسیله ی ارتکاب قتل هم روی شیمکمش قرار داده شده،سمت راست روی درب گلاب به روتون و حموم هم اخطاریه ی خطر مرگ، وارد نشوید، چسبونده شده،که در صورتیکه بهش بی توجهی شه یه چتر سیاه گشوده شده پشت در حموم جاسازی کردیم که کاملا فضای راهروی گلاب به روتونو حمومو تاریک و متروک میکنه، فقط متاسفانه این قسمت از پروژه بعلت موجود نبودن ماسک وحشتناکی که باید با یه نخ از سقف راهروی گلاب به روتون و حموم آویزون میشد،نصفه کاره موند که جا داره من از همینجا عذرخواهی خودمو ابراز کنم،باز از در گلاب به روتون هم با کارتهای پاسور به جاده فرعی درست کردیم که به یه شیشه گلاب منتهی میشه و زیرش یه کاغذ گذاشتیم که روش نوشته "به روتون"،بعدشم تمام خوراکیهای بدمزه ی داخل کابینتو خالی کردیم بیرونو یه چندتاشو با گیره ی رخت آویز از پرده ها ی خونه دار زدیم،دو تا مرحوم چراغای ماشین صاحب خونه رو هم روی طاقچه هواییه بالای سکوی اپن آشپزخونه گذاشتیمو با یه لینا لوله اییم خشگلترش کردیم،بعدش تا رفتیم توی اتاقو نگاه من به تخت برخورد کرد به فکر یک انسان خفته بر روش افتادم که با ورود به اتاق بتونه به بیننده یک حس استرس لحظه ای رو منتقل کنه،واسه همینم زودی به کمک چونا فرش کف اتاقرو لوله کردیمو گذاشتیمش روی تخت، روشم پتو کشیدیمو به کمک دوستجونم با یه سویی شرتو یه کلاه، کارو در عرض سه سوت"دینگ،دانگ،دونگ"تمومش کردیم،بعدم یه کمی تزیینات جانبی و خورده کاریم مونده بود که انجام دادیمو دیگه اینقده خسته شده بودیم که هرکدوممون یه طرف افتادیم،بعد اینکه یه خورده خستگی از تنمون بیرون رفت،چونکه قضیه ی عکس نگرفتن از اسپرت کردن ماشینه بدجوری واسمون بغض توی گلو شده بود،یه چند تا عکسم از خلاقیتامون گرفتیم که البته فقط چند تاشو تونستم اینجا بزارم چون تو بقیه ش خودمونم بودیم نمیشد دوگه اصرار نکنین،آخرسرم منو چونا به خاطر فراهم آوردن اسباب سرگرمی امروزمون از دوستجون خوبم تشکر کردیمو اومدیم،همین،همگی خوش باشید، تا بعد...

دیگه اونو گذاشتیم سر جاش،بعدش راکتای بدمینتونو به صورت ضربدری"به سبک اتولهای عهد جوادیت"پشت شیشه ی عقب گذاشتیمو عروسک بیچاره ی خشگل منم که الان معلوم نیست در چه حاله رو پشت شیشه ی جلویی چسبوندیم، یه تیکه از پلاستیکای روکش صندلیامو که تو صندوق عقب گذاشته بودمم کندیمو سوئیچ سوژه رو بهش گره زدیمو از آنتنش دار زدیم،،بعدم استخونای دایناسورو گذاشتیم پشت سر خودمون،کنترل گرامافونم تو قلاده ی "دن مارشال" جاسازی کردیم و...فقط من نمیدونم چرا ما هر بار بعد انجام عملیاتامون یادمون میره از آثار هنریمون فیلم بگیریم،این کارا واقعا جزو شاهکارای ذهن بشریت محسوب میشن،خوب چرا فکر میکنین همه باید برنامه نویس شن؟!؟!ما ننوشته٬اجرا میکنیم حالشو میبریم... من بعد این همه قرن که از عمرم میگذره خداییش هنوز متوجه نشدم که فلسفه ی این متلک پروندن که قبلنا مختص آقایون بودو الان متاسفانه از خانوما هم سر میزنه،چیه؟خوب اگه حرفی داری حتی اگه اونقدر مغزت کار نمیکنه که دوست داری به طرفت توهینم کنی،برو وایسا جلوش تو چشمش نگاه کن حرفتو بزن پای عواقبشم بمون دیگه.حالا من اصلا روی صحبتم با مرغایی که متلک میپرونن نیستا،اونا دیگه حال و احوالشون خیلی خیلی مشخصه،ولی چه خوبه این خروسا که تو خونوادشون احترام گذاشتن به خانوما رو یاد نگرفتنو با مادر و خواهرشونم لابد مثل شپش تو سرشون رفتار میکنن که طرز برخورد با بقیه خانومارم یاد نگرفتن، بفهمن دختری که داره پا به پاتون و یا شایدم چند قدم جلوتر، تو همه ی عرصه های اجتماعی فعالیت میکنه، دیگه اون دختر نقابپوش عهد قاجار نیست که از چهار تا کلمه حرف نامربوط رنگ به رنگ بشه.من همه ی سعیم اینه که اگه هر چه قدرم بعضی وقتا عصبانی بشم"چونا میدونه چی جوری میشم" فقط ساکت باشمو تا چند ساعت اصلا حرفی نزنم و حرکتی انجام ندم که قطعا هر عملی ازم سربزنه تابع احساساتم میشه نه عقلم،ولی خداییش وقتی میبینم کسی که هیچ شناختی از من نداره فقط محض خنده، دهنشو باز میکنه و یه حرفی که بیشتر برازنده ی خودشه تا من میزنه و بعدشم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده راشو میگیره و میره، اصلا نمیتونم جلو خودمو بگیرم و متاسفانه هر کاری اون لحظه ممکنه ازم سر بزنه که اغلب بعدشم پشیمون میشم،مثلا تو دانشگاه قبلیم که یه ترم مهمونش بودم 4 تا خروسو به خاطر چند تا کلمه ی ناقابل که با هم یه جمله ی بی ادبی رو تشکیل میدادن به کمیته انضباطی کشوندم،بعدش بارها عذاب وجدان گرفتم که ایکاش اون لحظه اون جمله رو نشنیده میگرفتم و بی تفاوت از کنارشون رد میشدم،ولی تا کی باید در برابر هر به اصطلاح آدمی که واسه خودشو اطرافیانش شخصیت قائل نیست سکوت اختیار کرد و به بزرگتر شدن این غده های سرطانی کمک کرد؟من یا هر کی دیگه که داره تو این جامعه زندگی میکنه،ممکنه که با دوستان خیلی صمیمیمون پای ثابت خندیدن باشیم و ازین کار لذت ببریم ولی دلیلی نداره که با دیگرانم شوخی داشته باشیم!!!
یادمون بمونه روابط اجتماعی اونقدر حساس و جدیه که فقط یه جمله یا یه رفتار ساده ی بی ارزش٬ میتونه روی هویتمون که تا آخر عمر باید باهاش زندگی کنیم، لکه ی ننگ باقی بزاره...
بعنوان یه مثال ملموس تر از قضیه ی بدبینی بزارین پشت صحنه ی همون پیک نیکی که به اتفاق دوستان مشرف شدیم کلیم بهمون خوش گذشتو براتون تعریف کنم،آقا از دوردست ترین نقاط درون و برون مرزی، دایی و خاله و عمو و مادربزرگ و جد مادری زن پسر عمو و...بهمون توپیدن که اگه تو راه یکی اذیت میکرد حواست پرت میشد چپ میکردی چی؟اگه اون بالای کوه یکی مزاحمت ایجاد میکرد چی؟اگه میخواستی از یه نفر که واست مزاحمت ایجاد کرده شکایت کنی پیش کی میرفتی که خودش بدتر نباشه؟اگه به یه بهونه ای میبردنت کلانتری بعد میگفتن خودکشی کردی چی؟...خوب اصلا فرضا که همه ی همه ی این موارد با همدیگه پیش میومد،برای مبارزه با این اتفاقات راه حل اینه که یه زره ی آهنی بپوشیم و خودمونو تو یه اتاق مجهز به سیستم های حفاظتی حبس کنیم؟
هر آدم بالغی دیگه اینقدر درک داره که بفهمه احتیاط در همه ی مراحل زندگی حالا فرق نمیکنه داری تو مهد قانونی مثل ایران زندگی میکنی یا مثلا کشور ناامن و هرکی به هر کی ای مثل کانادا(ممکنه بروبچ بگن چرا فقط میگی کانادا؟نمیدونم،شاید چون دوسش دارم)لازمه،ولی اگه قرار باشه آدم از صبح تا شب دائما در استرس باشه که، کیفشو، پولشو، لوازم خونه شو، ماشینشو، خودشو،روم به دیوار ناموسشو بلند نکننو وقتیم میاد خونه در خونشو از پشت با 60 تا قفل و زنجیر ببنده
، که این بیشتر اسمش میشه زجر تا زندگی!!!!، نمونه ی بارزی از بدبینی که بصورت اپیدمی در اکثر خونواده ها هم وجود داره٬نگرانی بیش از حد معقول نسبت به بچه سوسولای امروزیه،و تا اونجایی که من خبر دارم٬با توجه به اینکه دیگه تقریبا اتفاقای تلخ واسه دختر و پسر به تساوی رخ میده و نگرانی خونواده ها راجع به پسرای جوون یا نوجوونشونم خیلی کمتر از نگرانی ای که در مورد دخترانشون دارن نیست،تا حدودی این حسشون طبیعی و قابل درک به نظر میرسه ولی بی شک لطمه های جبران ناپذیری رو شخصیت در حال شکل گرفتن فرزندانشون میزاره...من ازون دسته اژدها هایی هستم که با بخشیدن آزادیهای بی قید و شرط قبل از دریافت آگاهیهای کافی به فرزندان کاملا مخالفم،ولی چرا برخی والدین محترم فکر نمیکنن بیان به جای قایم باشک بازی،راههای جلوگیری از مشکلات
و یا حتی چگونگی مواجه شدن با اونها رو به فرزندانشون آموزش بدن؟یعنی واقعا فرار از واقعیات راه حل مناسبیه؟...البته در کنار اینها همگی ما شاهد والدین کاملا بیخیالیم هستیم که خدا خیرشون بده دیگه مسئولیت پذیری و خوش بینی رو در قبال فرزندانشون تموم میکنن
،دختره 13 سالشه ساعت 2 بعد نیمه شب با یه اوضاع ظاهری روم به دیواری، آیفون خونه شونو میزنه به پدرش میگه "بابا مننننننننننننم، باز کن!!!!!"،،یا یه نمونه دیگه، یه آقا پسر16 ساله ای بود با جیبهای پر از پول یه ماه بی خبر از خونه شون زده بود بیرون بعد که برگشته بود،باباش بهش گفت "خوب پسرم، دیگه واسه خودت مرد شدی!!!".
بدبین بودن نسبت به اتفاقاتی که هنوز رخ ندادن نه تنها ما رو از نتیجه ی بدشون دور نگه نمیداره بلکه تمام زندگیمونو حوادث تلخ و ناگوار که ناشی از ترس مواجه شدن باهاشونه،در بر میگیره.امتحانش که ضرری نداره،یه روزی که از ته دل نسبت به زندگی حس خوبی داشتینو به خودتونو اطرافیانتونم حسابی خوش گذروندین رو به خاطر بیارین،قطعا اتفاقات و خبرهای خوش، سلسله وار تا پایان اون روز بهتون هجوم آورده بودن،ولی در عوض یه روز کسالت بار رو که در مواجه شدن با اولین مشکل خودتونو کاملا باختینم به خاطر بیارین،قطعا اون اتفاق ناگوار تنها مشکلی نبوده که تا پایان اون روز باهاش روبرو شده بودین.
نظر شخصی من اینه که وقتی میخوام از خونه بیرون برم و پامو به محیط خارج که میتونه زمینه ساز ناگوارترین مشکلات یا شیرین ترین حوادث زندگیم باشه،بزارم،با علم به اینکه هیچ ریسک و عمل غیر معقولی رو انجام نمیدم،یه بسم الله میگمو روزمو به خدا میسپرم.
کاش میشد همگی مون، رها از ترس دزدها و قاتل ها و حسودها و چشم شورها و حواس پرت ها و بوالهوس ها و...،روی زمین خدا راه بریمو راه بریمو نفس عمیق بکشیمتکرار کاملا مشابه زندگی روزمره و انجام اعمالی از قبیل سیر کردن شکم و گلاب به روتونا و پیروی از امیال غریزی،میون انسانها و حیوانات مشترکه و اون چیزی که ما رو بعنوان اشرف مخلوقات متمایز میسازه٬هدفمند بودن و تلاش برای سپری کردن هرچه بهتر زندگی و داشتن فردایی متفاوت با امروزمونه.
اگر شبی احساس کردیم کوله بار آرزوهامون کاملا خالی شده و دیگه هیچ انگیزه ای برای تلاش صبح فردامون نداریم باید احساس خطر کنیم و به اطرافیانمونم بسپریم که خیلی مراقبمون باشن
.
چه خوبه که همگی اینو بدونیم،آرزویی که خیلی زود برآورده بشه از اولشم آرزو کردنش اشتباه بوده چون بدون آرزو کردنو فقط با یه اراده ی خیلی کوچیک هم بدست می اومده و یقینا خیلی زودم به باقی اتفاقات زندگی پیوند میخوره و به یه عادت روزمره و کسالت بار تبدیل میشه.
من از همینجا به همه ی آرزوهای بزرگم سلام میفرستم و ازشون میخوام وقتی بدستم برسن که قدرشونو بدونم و خودشون زمینه ی آرزوهای جدیدمو که مثلا سالم موندنشون در مورد اشیاء میتونه یکیش باشه رو فراهم کنن،و اگه قرار نیست تا ابد واسم عزیز بمونن، پس چه بهتر که تا ابد همون آرزوی بزرگ دستنیافتنی باقی بمونن و رشته ی پیوندمو با زندگی حفظ کنن...
رسید باد صبا غنچه در هوا داری ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن![]()
طریق صدق بیاموز از آب صافی دل به راستی طلب آزادگی ز سرو چمن![]()
ز دستبرد صبا گرد گل کلاله نگر شکنج گیسوی سنبل ببین به روی سمن![]()
عروس غنچه رسید از حرم بطالع سعد معاینه دل و دین میبرد به وجه حسن![]()
صفیر بلبل شوریده و نفیر هزار برای وصل گل آمد برون ز بیت حزن![]()
حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو![]()
به قول حافظ و فتوای پیر صاحب فن![]()
دوستان خوبم،دانشجویان و اساتید گل یونی لاهیجان،مردم صاحب نام و صاحب فرهنگ ایران پهناور،نوروز باستانی رو خدمت همگیتون تبریک میگم و از صمیم قلب محقق شدن دست نیافتنی ترین آرزوهایتان را در سال جدید از درگاه یکتای بی همتا آرزومندم.
به امید پیش رو داشتن سالی که به مال دنیا، رفاقت را،به دل، عقل را،به افزون طلبی، راستی را و به هوس،خدا را نفروشیم...
روز پیش یه مطلبی تو یه روزنامه خوندم راجع به اینکه قراره تو دانشگاه صنعتی شریف ازون طرحهای فرهنگسازی همیشه پیروز حجاب پیاده بشه،آقااااااا بیخیال، جون آبجی سرنتیتون کوتاه بیاین، اون بنده های خدا اگه دلشون به 4 سیخ مو
و یه وجب مانتو خوشه عوضش ماکارونیهای مغزشون خیلی خوب کار میکنه که تو اون دانشگاه افتادن،اگه دوست دارین دم عیدی یه خورده تفریح کنین،جهنم ضرر،عیب نداره،میگن فردینم از بچه های یونی لاهیجان بود، طرحاتونو جمع کنین بیارین یونی ما اجرا کنین که جز استغفرالله همون 4 سیخ مو هیچیه دیگه ای تو ظاهر و باطنمون نمیتونین پیدا کنین،حالا از ما گفتن بود دوگه.یه مسئله مهم دیگه اییم که راجع به موضوع فرهنگ به ذهنم میرسه اینه که بابا جان اینجا ایرانه،همین یه ذره آبروییم که جلو بقیه ملتا داریم به اصالت و حفظ سنتامون برمیگرده،ولی با این رویه ای که در پیش گرفتیم داریم دست هندیارم از پشت میبندیم...اواخر ترم پیش یه منظره ای تو حیاط یونیمون دیدم که در عین خنده دار بودن تاسف آور و یه جورایی خطرناک بود،دختره جزوه ی یه آقا پسریو میخواست اولا که از بس به پسره نزدیک شده بود نزدیک بود بیفته تو یقه لباسش( آخرای ترمم که یونی بی صاحبه وگرنه در طول ترم هیچکی جنم این کارا رو نداره)بعد دیدم پسره خیلی خونسرد و بی تفاوت مثل کسایی که میخوان طرفو از سرشون باز کنن داره میگه نه نیاوردمش،بعدشم دختره بدون اینکه از موضع قبلیش ذره ای کناره گیری کنه گفت عیب نداره امروز(اسم یه شهر) تشریف دارین؟؟؟یه جا قرار بزاریم میام ازتون میگیرمش!!!!!!!،به قول این استاد ریش پروفسوری جون:چه بگووووووویم؟؟؟؟؟؟حدالقل بیاین همش نگیم که همه چی عوض شده، این ماییم که خیلی عوض..شدیم!!نه؟باز هم چه بگویم؟! اون چیزی که جزو فرهنگ ما ایرانیاست اینه که به هر حال صحیحو متینو عرف اجتماعی اینه که تحت هر شرایطی،حتی اگه مرغه هم رو به قبله بال بال بزنه،این وظیفه ی خروساست که دنبال مرغا بدوان
،حالا وقتی واسه یه خروس عرضه بیشتر از تقاضاش باشه چی میشه؟؟؟خروسا دیگه بی محل قوقولی قوقو میخونن،اگرم واسشون یه ذره ناز کنی میگن فدای سرم برو بعدی بیاد...حالا این وسط یه مرغیم اگه بخواد پایبند اصول عرفیو فرهنگی جامعه ش باشه چی میشه ه ه ه؟؟آفرین،مثه نون، بیات میشه،بعد چی فکر میکنه پیش خودش؟؟؟فکر میکنه داره اشتباه میکنه
، اونم نهایتا بعد از کلی مبارزه با نفسش تبدیل میشه به یه دستمال کاغذی یه بار مصرف
...بازم بگم؟؟؟مرغای عزیز به جان همه مون قسم دوران جنگ و انقراض نسل برادران دیگه تموم شده،به همه میرسه،هول نزنین،اون هندیا اگه مرغاشون پا میشن میرن خواستگاری،میدونن آخرش پسره میبرتشون تو باغ گل،دورشونم میچرخه،واسشون آوازم میخونه،شماها دلتون به چی خوشه آخه؟؟؟ سبزی پاک کردنم دیگه اینقده هول زدن دارررررره؟؟؟
.خلاصه وقتیم کلاسمون تموم شد در طی یک عملیات کاملا سری متوجه شدیم دوستجون تو کیفش بیسکوییتو کیک داره واسه همینم ازش دعوت کردیم که با هم چند دقیقه ای بریم توی سلف بشینیم،هیچیم نخوریم!!!وقتی داشتیم آخرین تکه های کیک و بیسکووییت دوستجونو تموم میکردیم منو چونا پی به وجود یک شی ء ارزشمند توی جامدادی دوستجون بردیم...یه مدادنوکی 10.000تومنی!!در اینجا قبل از هر چیز وظیفه ی خودم می دونم که از استادای خوب دانشگامون واقعا تشکر کنم به خاطر این که با نمرات خوبشون همه ی مارو غافل گیر کردن مخصوصا یه استاد که اگه من خودم ورقه ی خودمو تصحیح می کردم شاید میفتادم حالا چه برسه به اینکه 16.5 بشم. حالا که به خوبی و خوشی تموم واحدا پاس شد می خوام چند تا از شاهکارای جزوه نویسی رو که توسط من و سرنتیپیتی آزمایش شده و جواب داده براتون رو کنم. با این ترفندای توپ بود که من و سرنتیپیتی از گرداب مشروطیت جوون سالم به در بردیم حالا شاید بعضی ها باورشون نشه حتی خود سرنتیپیتی ![]()
بزارین از اول براتون تعریف کنم : هفته ی اول این ترم که اومدیم دانشگاه : هر کدوم از ما یه دفترخوشگل به چه بزرگی دستمون بود و یه جامدادی پر خودکارای رنگارنگ توی کیفامون هممون مستعد و مصمم![]()
تازه متاهل جون سر کلاسا میرفت در فاصله ی 1 کیلومتری ما می نشست مبادا ما حواسشو پرت کنیم و یه وقت نتونه از همه رنگای خودکارایی که توی دستشه واسه جزوه نویسی استفاده کنه. ما هم که از دور نگاش می کردیم سرگیجه میگرفتیم از بس هی خودکاراشو این دست اون دست می کرد ![]()
من وسرنتیپیتی هم در گوشه ای از کلاس کنار دوستجون می نشستیم اوون اولای ترم واسه آبروداری جلوی دوستجون چند صفحه ای جزوه می نوشتیم آخه دوستجون طوری جزوه می نویسه که اگه خود استاد ببینه باورش نمیشه که این چیزا رو درس داده![]()
![]()
اما کمی بعد تر .............. چند هفته بعد......... همچنان متاهل در فاصله ی 1 کیلومتری مشغول نوشتن جزوه بود اما دیگه فقط با یه خودکار شایدم 2 تا![]()
من وسرنتیپیتی هم سخت مشغول نقاشی کشیدن بودیم آخه داشتیم زندگی متاهل رو از طفولیت تا به الان و آینده به تصویر میکشیدیم
دوستجونم همچنان می نوشت و گاه به اصرار زیاد ما که می خواستیم نقاشیامونو نگاه کنه یه سری بر می گردوند و شاهکارای مارو نگاه می کرد و الکی یه لبخند میزد که من و سرنتی ناراحت نشیم![]()
البته فکر نکنید که من و سرنتی اصلا جزوه نمی نوشتیما نه...... تنها کلاسی که سرنتی زحمت می کشید و جزوه می نوشت کلاس اندیشه بود که از اونجایی که کلاس اندیشه 7.5 صبح بود یا ما به دلیل خواب آلودگی اصلا نمی رفتیم یا اگه میرفتیم من سر کلاس میخوابیدم
و سرنتی تند تند حرفای استادو می نوشت غافل از اینکه من سر کلاسای دیگه روی همون برگه هایی که سرنتی تند تند مینوشت نقاشی میکردم البته من از قصد این کارو نمی کردما فکر می کردم اون برگه ها و نوشته های توش به درد نخورن واسه همین دوگه......... البته این موضوع معلوم نشد تا چند روز قبل از امتحان اندیشه که سرنتی متوجه شد من تمام مدت روی نوشته های اوون نقاشی میکردم و ما اصلا جزوه نداریم که خدا رحم کرد و شانس آوردم که سرنتی خیلی منطقی با این ماجرا برخورد کرد
وگرنه الان نمی تونستم این چیزا رو براتون تعریف کنم
و به این ترتیب گذشت تا.......
کمی بعد تر..........نزدیک اواخر ترم : کم کم متاهل مفقود شد و دیگه اثری از خودکارای رنگی و جزوه های تمیز نبود غیبت پشت غیبت..............
من وسرنتی هم که تازه فهمیده بودیم اصلا جزوه نداریم
در به در آویزون دوستجون و جزوه هاش بودیم البته هنوز سر جلسه های آخر کلاسا نقاشی میکشیدیم یا نقطه بازی میکردیم یا مشاعره یا سرگرمی های رنگی ...............![]()
خلاصه این شد که الان ما به عنوان دانشجویان ممتاز دانشگاه لاهیجان میتونیم تجربیاتمونو در اختیارتون بزاریم.![]()
اگه هر گونه سوالی در مورد ترفند های مختلف جزوه نویسی یا جزوه برداری یا شایدم جزوه دزدی که الان پدیده ی شایع دانشگامونه داشتین آماده پاسخگویی به شما دوستان عزیز هستیم![]()
هیچ کدوم از برو بچ مارو اونقد داغون نکرده باشن که حوصله خوندن پستهای قشنگ و آموزنده ی منو نداشته باشن.خوب شما بچه های گل باید حواستون باشه که با غصه خوردنو دست به اعمال عجیبو غریب زدن چیزی درست نمیشه هیچ، بدترم میشه.ولی حالا اگه احیانا دیگه طاقتتونو از دست دادینو احساس میکنین که دیگه تحمل دیدن اسمتونو رو برد باکلاس یونیمون ندارین و میخواین استغفرالله مثه قضیه همین تابستون گذشته.....، تو رو خدا قبلش حدالقل بیاین همینجا تو این وب که دربست متعلق به خودتونه مفصلن دلایلشو بنویسین، امضا کنین، که بعدا پشت سرتون حرفای بی ادبی
،حالا نمیدونم چی باعث شده که این اتفاق افتاده چون مادربزرگم تعریف میکنه میگه اون زمانا ما آخر هفته ها حوصلمون سر میرفت پا میشدیم دست بچه ها رو میگرفتیم میرفتیم آمریکا...سرتونو درد نیارم بعد کلی ازین بپرس ازون بپرس چون به هر طریقی که شده میخواستیم واسه ترکوندن سدهای دستیابی به علم و دانش بزنیم اونور 3 تا آدم حسابی از میون رفقامون واسه مشورت انتخاب کردیم.اولیش یه آدم خواهر و مادر داری بود که برگشت گفت تنها راهش اینه که ازونور یه آمریکایی پاشه بیاد اینور با همدیگه نامزد شین بعد بعنوان نامزدش میتونی راحت بری اقامت بگیری آقا اینو نشنیدم؟یه هو دمای بدنم زد بالا،رگهای گردنم پف کرد،خون جلو چشمامو گرفت،مژه های پلک بالامو گذاشتم رو مژه های پلک پایینم،فردین
و ناصر و بیک ایمان وردی رم صدا زدم،مبحثی رو بهش تدریس کردم که دیگه تا عمر داره هیچکسی رو ازین نصیحتا نکنهدوباره سلام٬فکر نکنین به قول اون متاهله علافما نه همینجوری ازینورا رد میشدم گفتم یه پستیم بنویسم.امروز خوابیده بودم داشتم تو خواب واسه خودم فکر میکردم که همین روزا دفترچه های انتخاب واحد دانشگاه آزاد این علی کنکوریا رو میدن.من بعنوان یک پیشکسوت عرصه ی علم و دانش میخوام اندکی اندرزشون کنم
.عزیزان من ما هم ۱۰سال پیش که فکر کنم اوایل دوران روی کار آمدن اصلاح طلبان بود(شماها اونموقع هنوز تازه حرف افتاده بودین یادتون نیست)٬وقتی میخواستیم دفترچه دانشگاه آزادو بگیریم همراهش دماغمونم میگرفتیم میگفتیم پیف پیف بو میده.ولی تابستون موقعی که در عرصه ی محشر حاضر میشین و دست راستتونو میارین جلو ولی در کمال ناباوری کارنامه تونو میدن دست چپتون میبینین حتی سراسری کالبدشکافی جنازه ی مورچه م قبول نشدین٬
حاضرین به خاطر همین آپارتمان خرابه های دانشگاه مانند جناب جاسبی تا آمازونم برین...
ولی یه وقت واستون سوء تفاهم نشه ها من شمارو اندرز کردم ولی این اتفاقا هیچوقت واسه خودم نیفتاده٬من کاملا حق انتخاب داشتم و اون زمانا یادمه هم نرم افزار امیرکبیر قبول شده بودم هم نرم افزار آزاد لاهیجان٬اما چون از همون دوران طفولیت به رشته ی نرم افزار علاقه ی ویژه ای داشتم نرم افزار لاهیجان رو انتخاب کردم.و الانم بعد گذشت این همه سال از انتخابم کاملا راضیم چون دانشگاه ما نسبت به دانشگاههای دیگه یه سری برتری هایی داره که الان به بعضیاشون اشاره میکنم:
برتری اول دانشگاه ما نسبت به دانشگاههای دیگه اینه که از همون دم در که میخوای وارد دانشگاه شی واست حق انتخاب قائل میشن.یعنی هم میتونی از ورودی سمت راست بری تو دانشگاه هم از ورودی سمت چپ٬البته بعضی ازین بچه خنگامون میگن ورودی سمت راست واسه مرغاست ورودی سمت چپ واسه خروسا٬ولی حرف بیخود میزنن چون منو دوستام هر وقت عشقمون باشه از راستی میریم نخواستیم از چپی میریم هیچکیم هیچی نمیگه...
دومین برتری دانشگاه ما اینه که خیلی واسه دانشجو احترام قائل میشن٬مثلا از همون ورودی سمت راستیه دانشگاه تا میای تو چهار تا خانوم زیبا
با فرمهای یک دست مشکی و شبیه هم به صف واستادن و تا میبینن یه دانشجو داره میاد تو تا زانوهاشون جلوش خم میشنو خوش آمد میگن٬خیلی جالبه٬اونور سمت چپم همین خبرا هست چهار تا آقای خوش تیپ وامیستن هی خم میشن خوش آمد میگن
...
سومین برتری دانشگاهمون اینه که آزادی تو یونی ما به وفور موجود است
میگن تازگیا یه کمشم دارن صادر میکنن دانشگاههای دیگه٬مثلا پسرامون وقتی از فاصله دو متریه دخترا رد میشن سکته ناقص میزنن که مبادا برشون دارن ببرنشون طبقه پنجم(حراست)هواخوری٬دیگه آخر ترمم که میشه وقت شروع داستان قدیمی جزوه گرفتن پسرا از دخترا که از زمان ناصرالدین شاه تا الان مرسوم بوده٬من یکی که واقعا دلم به حال این بنده های خدا پسرا کباب میشه،باید مادرشونو بفرستن دم در خونه دختره که به مادر دختره بگه که به دخترش بگه جزوه ی فلان درسو بده که من بدم به پسرم که فوتو کنه بده به من که برگردونمش به شما که برگردونینش به دخترتون...
چهارمین و بارزترین برتری دانشگاه ما اینه که تو یونی ما غلط خوردن مثل این هتلهای 5 ستاره سرو سرویسه
،البته حتما لازم نیست واسه غلط خوردن پاشی بری تو سلف بشینی،کافیه بری تو یه کلاسیو یه صندلیو انتخاب کنی بشینیو چشماتو ببندی دهنتو وا کنیو همینجوری هر چقدر که دلت میخواد به هر زبونو لهجه ای که دوست داری(گیلکی،مازنی،ترکی،فارسی،کردی و...)غلط بخوری،خوبیشم اینه که هیچکی به خاطر شر و ورا و غلط خوردنات مسخرت نمیکنه چون اینجور مسائل در یونی ما امریست کاملا طبیعی...
پنجمین برتری دانشگاه ما اینه که بازم ما اون زمانا وقتی میخواستیم کنکور بدیم فرق مثلا ادبیات و با فیزیک میدونستیم که در این دانشگاه سقوط کردیم ولی الان عزیزان من اگر قصد دارید دانشگاه مارو جزو انتخاب های اصلی یا فرعیتون قرار بدین فقط کافیه زحمت بکشینو فرم انتخاب رشته رو پر کنین الانم که از وقتی انتخاب رشتتون سزارین شده(اینترنتی)مثه آب خوردنه ما بدبختا سنتی انتخاب میکردیم تا هفت جدمونو به چشم میدیدیم.وصبح روز کنکورتونم اگه ازون طرفا رد میشدین برین چند لحظه روی صندلیتون بشینین،همین،حتی اگه ندونین که مثلا انیشتین شاعر بوده
،من بهتون قول میدم از ترم پاییزی آینده با ما تو یونی لاهیجان سر یه کلاس میشینین٬پس در کتاب دفترتونو از همین الان ببندینو برین خوش باشین.![]()
دیگه الکی اومدین پایین چون برتری ششمی وجود نداره،خسته شدم،فقط اینم بگم یه وقت فکر نکنین که من با نوشتن این حقایق قصد مسخره کردن دانشگاهمونو داشتماااا،نه اصلااا،من یکی که روزی هزار بارم خدارو شاکرم که حدالقل مسئولین یونی ما به مهربونیه مسئولین دانشگاه زنجان نیستن...
ولی وقتی میرسیدیم پارکینگ دانشگاه بنده خدا تمام بدنش از بس تو راه با من سر و کله زده بود از هرس میلرزیدولی بعد اینکه امتحانا تموم میشد خوداییش حال و روز منو چونا موقع برگشت تو جاده دیدن داشت اگه در حد افتادن امتحانو خراب کرده بودیم من اینور از پنجره ی سمت چپ آویزون میشدم اونم از پنجره سمت راست٬ لبا تا نزدیک چونه ولو٬چشما پفی قرمز٬مرتبم چونا اعصاب منو خرابتر میکرد میگفت حالا چی بکنیم؟؟؟(تیکه کلامشه )ولی اگه میدونستیم پاس میشیم صدای ضبط تا مافوق صوت بلند٬من اینور فرمونو ول میکردم تکنو
چونا اونور رقص پا میزد
...
هرچی بود مثه باقی لحظات خوب و بد زندگیمون این ترمم گذشت و خاطره شد٬انشالله خاطره های خوب زندگی همه خیلی خیلی بیشتر از خاطره های بدشون باشه٬واسه منو رفقامم همینطور...
امروز هر ۴تامون